ختم 143 تا 154 قرآن كريم

بشارت:

حضرت على بن الحسين عليه السّلام فرمود: 

همانا ميان شب و روز (بين طلوعين) باغى است كه در روشنى آن خوبان بهره مند اند و غرق در نعمت باغ هاى آن باشند، پرهيزكاران از خوف خدا شبها را بيدارند و روزها را روزه دارند. پس بر شما باد به خواندن قرآن در اول شب و به تضرع و زارى و استغفار در آخر شب‏... .[1]

ختم ۱۴۳ تا ۱۵۴ قرآن كريم در قالب چهار گروه نيم جزئي تا يك صفحه اي انجام شد.چون فايده اي بر ذكر ريز آمار مترتب نبود از ذكرش خودداري شد.

قرار بود از اول بهمن يك حزبي ها يه گروه كامل بشند كه فعلا گير ۴- ۵ نيروي فدايي هستيم.

اين فيلترينگ مخابرات هم پدر مارو در آورده .من نميدونم چه قانوني داره ،وقتي پيام هاي اخلاقي قرآن را ارسال مي كنيم معمولا هر شب چند تاش رو شهيد مي كنه.ميگه كلمه صهيونيست غير اخلاقيه،كلمه شانس را ارسال نميكنه ديگه شما تا آخر قضيه رو بخونيد.

كتاب تدبر


تلنگر:

ظاهر و باطن قرآن

تمام عالم كلمات خداست و تنها قرآن كلمات خدا نيست، بلكه قرآن هم روى همين قاعده وضع الفاظ براى معانى عامه، نازل شده است و همين قاعده است كه بطون داشتن قرآن مجيد را تصحيح مى‏نمايد؛ زيرا آنچه قرآن از آن حكايت مى‏كند، همان تمام نظام عالم است، اگر مثلًا نور مى‏گويد به آن معناى عام از واجب الوجود تا اين نور شمس را شامل مى‏شود.

منتها اگر شخص عاقل و حكيمى با بچه كوچكى سر و كار داشته باشد و بخواهد كلامى را به او القا كند بايد به حد مثال آن را تنزل دهد و لذا قرآن فرموده است «اللَّهُ نُورُ السَّموَاتِ وَ الْأرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكوةٍ ...».[2] اين قرآن از عقل اول تا آخرين مرحله وجود را سير كرده است، منتها براى جماعتى مثل ما كه با هزاران ادله و براهين و امثله اثبات مى‏كنند كه عالم بالايى هم هست با اين حال ما از نظر اعتقاد يا شك و يا ظن داريم، چگونه قرآن با آن حقيقتى كه‏ يك پله بالاتر از اين عالم است نازل شود؛ لذا قرآن تا به اين مرحله آمده است.

مراد از بطون قرآن هم همين است كه قرآن داراى عوالم سبعه است،[3]  يعنى در هر عالمى قرآن آن عالم از سنخ همان عالم است، اگر پيغمبر قرآنى را كه در عقل اول است اظهار مى‏كرد، هيچ كس آن را نمى‏فهميد مگر كسانى كه ديده آنها از آن آينه خيره نمى‏شود.

و بالجمله: بطون داشتن قرآن اين است كه الفاظ براى معانى عامه وضع شده‏اند و در عين حالى كه قرآن يك حقيقت است، تمام عالم را هر مرتبه آن كه باشد، شامل است.

منتها كسى كه از نور فقط اين نور را مى‏فهمد، او فقط قشر قرآن را مى‏داند و آن كه سعه لفظ و موضوع له آن را ديد، بطن قرآن را هم مى‏داند.

مراد از بطن اين است كه گفته شد، نه آنچه صاحب كفايه گفته است كه مراد از بطون قرآن، لوازم معانى قرآنيه است،[4] بلكه چنانكه ما گفتيم مراد از بطون، همان معانى عامه است كه به نحو حقيقت شامل همه عوالم است، منتها هر كس به اندازه وسع انسانى‏اش نسبت به عوالم، معانى عامه قرآن را مى‏فهمد.

ما چون قشرى بوديم، قشر قرآن براى ما نازل شده است و معناى آن همان است كه گفته شد.

شايد اينكه در موقع نزول قرآن از آن به حرف تعبير كرده‏اند كه: «إنّ القرآن نزل على سبعة أحرف»[5] علتش اين باشد كه ما به بطون قرآن نرسيديم و هر چه از قرآن مى‏بينيم غير خدا مى‏بينيم چون قشر عالم طبيعت هستيم.

و شايد اين معنى سبب شده است كه حضرت به ابى حنيفه [6] فرموده است: «و ما ورّثك اللّه من كتابه حرفاً»[7]  زيرا نمى‏شود گفت: آنچه ما از اين الفاظ عربيه مى‏فهميم ابو حنيفه آن را نمى‏فهميد.

بالجمله: آنچه از قرآن نصيب ماست همان صورت قشر است و ما از دنيا خارج نشده‏ايم تا وراى دنياى قرآن را ببينيم. گمان مكن كه از ما كسى پيدا شود كه كارش براى خدا باشد، بهشت هم دنياست، مگر بهشت، آخرت است؟ ما سوى اللّه ،دنيا است هر چه غير خداست پست و دنى است، ولى چه كنيم كه مشام ما قابليت ندارد غير از اين دنيا، آن هم انزل مرتبه دنيا را استشمام كند، ما به هيچ وجه به غير از اين آخرين قشر به چيزى نرسيده‏ايم.

تو گمان مى‏كنى كه شيطان ما همان است كه حضرت آدم را از بهشت بيرون كرد، ما قابل توجه آن شيطان نيستيم. آن شيطان به بهشت راه داشت كه آدم را از آن بيرون كرد، شيطان ما از شيطان هاى بسيار انزل است، مگر شيطان بزرگ به ما اعتنا مى‏كند؟

بلكه اصلًا ما شيطان لازم نداريم چون خود ما شيطان هستيم و يا بدون اغوا دنبال او هستيم.

مگر آن حكايت را نشنيده‏اى كه كسى در خواب ديد كه شيطان مشغول بافتن ريسمان است ولى براى او ريسمانى درست نكرده و او در بين آن ريسمان ها، ريسمانى ندارد. پرسيد: چطور براى من ريسمانى نيست؟ گفت: تو احتياج به ريسمان ندارى، خودت مى‏آيى.

بلكه مى‏توان گفت: شيطان آن است كه انسان را از حق و خدا نگه دارد.

همه شاغلين از خدا شيطان هستند، دنيا شيطان است، بهشت هم اگر انسان را از خدا غافل كند شيطان است. شيطان كارى جز اعراض دادن از ذكر اللّه و لقاء اللّه ندارد و گفتيم كه الفاظ براى معانى عامه وضع شده‏اند پس شاغلين از حق و معرضين از او شيطان مى‏باشند.

ولى افسوس در اينجاست كه ما طورى ضعيف النفس هستيم كه همه چيز حتى تخيلات، موهومات، آمال و چيزهايى كه فنا و زوال پذيرند و در آخرين مرتبه عالم و قشر عالم وجود هستند براى ما شيطان مى‏باشند و ما را از ذكر اللّه اعراض داده‏اند.[8]


[1] . إرشاد القلوب إلى الصواب، ج‏1، ص: 83

[2] . نور( 24): 35: خدا نور آسمانها و زمين است. مَثَلِ نور او چون چراغدانى است‏.

[3] . عوالى اللئالى، ج 4، ص 107، حديث 159.

[4] . كفاية الاصول، ص 38.

[5] . خصال، ج 2، ص 358، حديث 43؛ بحار الانوار، ج 89، ص 49، حديث 10.

[6] . نعمان بن ثابت كوفى( 80- 150 ق.) يكى از پيشوايان مذاهب فقهى اهل سنت و امام حنفيه مى‏باشد. وى اولين كسى است كه بناى فقه را بر قياس نهاد و به همين سبب بارها امام صادق عليه السلام او را از اين كار نهى كرد و با او احتجاج فرمود. وى دو سال نزد امام صادق عليه السلام درس خواند و بارها مى‏گفت: لو لا السنتان لهلك النعمان.

 از شاگردان او محمد بن حسن شيبانى و ابو يوسف قاضى و از كتابهايش المخارج در فقه، و مسند در حديث مى‏باشد. قبر او در بغداد، زيارتگاه اهل سنت است.

[7] . علل الشرائع، ص 90، حديث 5؛ بحار الانوار، ج 2، ص 293، حديث 13.خداوند تو را وارث حتي حرفي از قرآن قرار نداده است.

[8] . تقريرات فلسفه، ج‏2، ص: 357- 361.

ختم 132 تا 142 قرآن كريم

بشارت:

حضرت امير المؤمنين عليه السّلام فرمود:

براى قرائت‏كننده‏ى قرآن در نماز  به هر حرفى كه از قرآن بخواند يك صد حسنه نوشته مى‏شود و اگر نشسته نماز  را خواند به هر حرفى كه از قرآن تلاوت كند پنجاه حسنه دارد و اگر در غير از نماز با وضو قرآن تلاوت كند بيست و پنج حسنه و بدون وضو ده حسنه .

فرمود بدانيد كه من نميگويم‏«المر»[1] يك حرف است بلكه براى الف ده حسنه و براى لام ده حسنه و براى ميم ده حسنه و براى راء ده حسنه دارد. [2].

ختم ۱۳۲ قرآن كريم؛ اين ختم براي يك حزبي و نيم حزبي هاي پراكنده بود كه  در ۹ تا ۱۱ دي ۹۰ با مشاركت ۷۹ نفر تلاوت شد.

ختم ۱۳۳ قرآن كريم؛ اين ختم مخصوص ۸۰ نفر از اعضاي نيم حزبي است . اين ختم در روزهاي ۹ تا ۱۱ دي ۹۰ تلاوت شد.

ختم ۱۳۴ قرآن كريم؛ اين ختم براي يك حزبي و نيم حزبي هاي پراكنده بود كه  در ۱۱ تا ۱۳ دي ۹۰ با مشاركت ۸۰ نفر تلاوت شد.

ختم ۱۳۵ قرآن كريم؛ اين ختم مخصوص ۶۰ نفر از اعضاي يك حزبي است . اين ختم در ۱۱ تا ۱۲ دي ۹۰ تلاوت شد.

ختم ۱۳۶ قرآن كريم؛ اين ختم براي يك حزبي و نيم حزبي هاي پراكنده بود كه  در ۱۳ تا ۱۴ دي ۹۰ با مشاركت ۸۰ نفر تلاوت شد.

ختم ۱۳۷ قرآن كريم؛ اين ختم مخصوص ۶۰ نفر از اعضاي يك حزبي است . اين ختم در ۱۳ تا ۱۴ دي ۹۰ تلاوت شد.

ختم ۱۳۸ قرآن كريم؛ اين ختم مخصوص ۸۰ نفر از اعضاي نيم حزبي است . اين ختم در روزهاي ۱۲ تا ۱۴ دي ۹۰ تلاوت شد.

ختم ۱۳۹ قرآن كريم؛ اين ختم مخصوص ۶۰ نفر از اعضاي يك حزبي است . اين ختم در ۱۵  تا ۱۶ دي ۹۰ تلاوت شد.

ختم ۱۴۰ قرآن كريم؛ اين ختم براي يك حزبي و نيم حزبي هاي پراكنده بود كه  در ۱۴   تا ۱۶  دي ۹۰ با مشاركت ۷۵ نفر تلاوت شد.

ختم ۱۴۱ قرآن كريم؛ اين ختم مخصوص ۸۰ نفر از اعضاي نيم حزبي است . اين ختم در روزهاي ۱۵ تا ۱۷ دي ۹۰ تلاوت شد.

ختم ۱۴۲ قرآن كريم؛ اين ختم مخصوص ۶۰ نفر از اعضاي يك حزبي است . اين ختم در ۱۷ تا ۱۸ دي ۹۰ تلاوت شد.

حقيقت جاويد


تلنگر:

قرآن سه گروه مخاطب دارد

در قرآن سه نظر وجود دارد: يكى غمزه با صاحبدلان و ديگرى با كوران صحبت كردن و سومى بين اول و دوم است.

به اهل اسرار مى‏گويد: «هُوَ الْأوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَىْ‏ءٍ عَلِيمٌ»[3]  كه يك حقيقت و يك ظهور و يك وجود ابسط است؛ اول اوست، آخر اوست، ظاهر اوست، باطن اوست، تعدد نيست. علم اوست، اراده اوست، معلوم اوست، قدرت اوست.

نظر ديگر كه ذلت توده بشرى را مى‏رساند، اين است كه خدا خود را با ابل معرفى مى‏كند: «أ فَلَا يَنْظُرُونَ إلَى الْإبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ* وَ إلَى السَّمَاءِ كَيْفَ رُفِعَتْ[4]» براى كسى كه كثرت مى‏بيند، ابل مى‏بيند و جز ابل با چيزى آشنا نيست.

نظر سوم اين است كه با نظر استقلالى به ماهيات نگاه كرده و طبق انظار عوام الناس مى‏فرمايد: «خَلَقَ السَّموَاتِ وَ الْأرْضَ فِى سِتَّةِ أيَّامٍ»[5]  سماء مى‏بيند، ارض مى‏بيند، تقدم و تأخر مى‏بيند، شش روز و تدريج مى‏بيند، بر حسب نظر عامه‏ كه سمائى و ارضى مى‏بينند.

و در سوره نور مى‏فرمايد: «اللَّهُ نُورُ السَّموَاتِ وَ الْأرْضِ»[6]  و نظر به نور نموده و اين طور نيست كه نظر به نور و سماء، هر دو باشد، بلكه اصل نظر به مضاف است، منتها طرف اضافه سماء و ارض قرار گرفته است و ليكن يك نور است و سماء و ارض طرف اضافه يك نور است و از يك نور، سماء و ارض ديده مى‏شود و اين گونه نيست كه هر كدام نورى داشته باشند.

و اينكه مى‏فرمايد: «هُوَ الْأوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ»[7]  در اين نظر به اصل يك حقيقت توجه شده و تكثر ملغى گشته است و كلمات مذكوره مفاهيمى در مقابل اشياء متعدد ندارند.

و ليكن اين گونه آيات، فقط براى آشنايان حقايق و پرده‏داران اسرار خزائن است و چون عدد آنها كم است اين نظر هم در آيات كم است.

آن كس كه از عامه مردم است كثرات مى‏بيند. براى اَعرابى كه فقط با ابل سر و كار داشته و ابل مى‏بيند، خود را با ابل معرفى مى‏نمايد، حدقه محاط چشم ما بيش از اين احاطه ندارد كه از وراى عالم طبيعت به طبيعت نگاه كند.

اين است كه حضرت سجّاد عليه السلام فرموده است: «شش آيه اول سوره حديد و سوره توحيد براى متعمقين آخر الزمان نازل شده است»[8]. بقيه مردم بايد معارفشان را از سماء و ارض به دست آورند «وَ إلَى السَّمَاءِ كَيْفَ رُفِعَتْ* وَ إلَى الْجِبَالِ كَيْفَ نُصِبَتْ* وَ إلَى الْأرْضِ كَيْفَ سُطِحَتْ».[9] .[10]



[1] . قسمتي از آيه اول سوره رعد.

[2] . الوسائل 4 : 848 ح 3 , عن عده الداعي و  إرشاد القلوب إلى الصواب، ج‏1، ص: 94

[3] . حديد: 3: اوست اوّل و آخر و ظاهر و باطن، و او به هر چيزى داناست.

[4] . غاشيه آِات  17- 18 : آيا به شتر نمى‏نگرند كه چگونه آفريده شده؟  و به آسمان كه چگونه برافراشته شده؟

[5] . حديد آيه 4 : اوست آن كس كه آسمانها و زمين را در شش هنگام آفريد

[6] . نور آيه 35 : خدا نور آسمانها و زمين است.

[7] . حديد: 3: اوست اوّل و آخر و ظاهر و باطن.

[8] . اصول كافى، ج 1، ص 91، حديث 3؛ توحيد صدوق، ص 283، حديث 2.

[9] . غاشيه آيات 18- 20 : و به آسمان كه چگونه برافراشته شده؟  و به كوه‏ها كه چگونه برپا داشته شده؟  و به زمين كه چگونه گسترده شده است؟

[10] . تقريرات فلسفه، ج‏2، ص:190 و 191.

ختم 122 تا 131 قرآن كريم

بشارت:

حضرت رسول- صلّى اللَّه عليه و آله- خطبه خواند و فرمود:

ظاهر آن حكم است و باطن آن علم است. عجايب آن قابل شمارش نيست و غرائب و معجزات آن تمام نمى‏شود. و اوست ريسمان محكم الهى كه هر كس به آن چنگ زند نجات خواهد يافت. و راه راستى است كه هر كس آن را بپيمايد به منزل حقيقى خواهد رسيد. كسى كه گفتارش به آن متّكى باشد به راستى گفتار موصوف است و كسى كه حكم كردن خود را مبنى بر آن قرار دهد به عدالت حكم كرده. و آن كس كه به آن عمل كند رستگار گردد.

پس به تحقيق مؤمنى كه قرآن مى‏خواند مانند ترنج است كه طعم و بوى آن نيكو است و كافر مانند حنظل است كه طعم او تلخ است و بوى آن مكروه طبع است.[1]

ختم ۱۲۲ قرآن كريم؛ اين ختم براي يك حزبي و نيم حزبي هاي پراكنده بود كه  در ۲ تا ۳ دي ۹۰ با مشاركت ۷۶ نفر تلاوت شد.

ختم ۱۲۳ قرآن كريم؛ اين ختم براي يك حزبي و نيم حزبي هاي پراكنده بود كه  در ۴ تا ۵ دي ۹۰ با مشاركت ۷۷ نفر تلاوت شد.

ختم ۱۲۴ قرآن كريم؛ اين ختم مخصوص ۶۰ نفر از اعضاي يك حزبي است . اين ختم ۳ و ۴ دي ۹۰ تلاوت شد.

ختم ۱۲۵ قرآن كريم؛ اين ختم مخصوص ۸۰ نفر از اعضاي نيم حزبي است . اين ختم در روزهاي ۳ تا ۵ دي ۹۰ تلاوت شد.

ختم ۱۲۶ قرآن كريم؛ اين ختم براي يك حزبي و نيم حزبي هاي پراكنده بود كه  در ۶  تا ۷  دي ۹۰  با مشاركت ۷۷ نفر تلاوت شد.

ختم ۱۲۷ قرآن كريم؛ اين ختم مخصوص ۶۰ نفر از اعضاي يك حزبي است . اين ختم در ۵ تا ۶ دي ۹۰ تلاوت شد.

ختم ۱۲۸ قرآن كريم؛ اين ختم مخصوص ۶۰ نفر از اعضاي يك حزبي است . اين ختم در ۷ تا ۸ دي ۹۰ تلاوت شد.

ختم ۱۲۹ قرآن كريم؛ اين ختم مخصوص ۸۰ نفر از اعضاي نيم حزبي است . اين ختم در روزهاي ۶ تا ۸ دي ۹۰ تلاوت شد.

ختم ۱۳۰ قرآن كريم؛ اين ختم براي يك حزبي و نيم حزبي هاي پراكنده بود كه  در ۷  تا ۹ دي ۹۰ با مشاركت ۷۸ نفر تلاوت شد.

ختم ۱۳۱ قرآن كريم؛ اين ختم مخصوص ۶۰ نفر از اعضاي يك حزبي است . اين ختم در ۹ تا ۱۰ دي ۹۰ تلاوت شد.

كتاب آدم سازي

تلنگر:

من اميدوارم كه ما اين حجاب جحود را از قلب هاي مان برداريم و از خداى تبارك و تعالى بخواهيم كه ما را آشنا كند با لسان قرآن، زبان قرآن يك زبان خاصى است، ما آشنا بشويم به آن زبانى كه با آن زبان، قرآن وارد شده است. قرآن مثل انسان مى‏ماند، كه يك موجودى است [كه‏] همه چيز دارد، منتها مثل يك انسان بالفعل مى‏ماند. قرآن يك سفره‏اى است كه خدا پهن كرده، براى همه بشر، يك سفره پهنى است، هر كه به اندازه اشتهايش از آن مى‏تواند استفاده كند، اگر مريض نباشد كه بى‏اشتها بشود.

امراض قلبيه، آدم را بى‏اشتها مى‏كند. اگر مريض نباشد و اشتهاى قلبى‏اش باشد، از قرآن استفاده مى‏كند. [قرآن‏] يك سفره پهنى است كه همه از آن استفاده مى‏كنند؛ مثل اينكه دنيا هم يك سفره پهنى است كه همه استفاده مى‏كنند؛ يكى علفش را از آن استفاده مى‏كند، يكى ميوه را از آن استفاده مى‏كند، يكى مسائل ديگر را استفاده مى‏كند.

از همين دنيا، هر يك، يك طور استفاده دارد، انسان يك طور استفاده دارد، حيوان يك طور، انسان در مقام حيوانيّت، يك طور، [و] هر چه بالاتر برود از اين سفره پهن الهى كه عبارت از وجود است، [بيشتر] استفاده مى‏كند. قرآن هم اين طورى است، يك سفره پهنى است براى همه، هر كس به اندازه آن اشتهايى كه دارد و آن راهى كه پيدا بكند به قرآن، استفاده مى‏كند.

 استفاده اعلايش را آن مى‏برد كه برايش نازل شده:« إِنَّما يَعْرِفُ الْقُرْآن مَنْ خُوطِبَ بِهِ »[2] آن استفاده اعلا مال اوست، لكن نبايد ما مأيوس بشويم. بايد ما هم از اين سفره بهره‏اى برداريم؛ و اولش اين است كه خيال نكنيم كه غير از اين مسائل طبيعى چيز ديگرى نيست در كار، و قرآن آمده است براى اينكه مسائل اجتماعى را بگويد و مسائل طبيعى را بگويد و براى زندگى آمده، زندگى دنيا. اين انكار همه نبوات است، قرآن آمده است كه انسان را انسان كند، و همه اينها وسيله است براى همان يك مطلب.

تمام عبادات، وسيله است، تمام ادعيه، وسيله است، همه وسيله‏اى براى اين است كه انسان اين لبابش ظاهر بشود. آنكه بالقوه است و لبّ انسان است، به فعليت برسد و انسان بشود آدم. انسان بالقوه، بشود يك انسان بالفعل. انسان طبيعى، بشود يك انسان الهى كه همه چيزش الهى باشد. هر چه مى‏بيند حق ببيند. انبيا هم براى همين آمده‏اند.

 انبيا نيامده‏اند حكومت درست كنند، حكومت را مى‏خواهند چه كنند؟ اين هم هست، اما نه اين است كه انبيا آمده‏اند كه دنيا را اداره كنند، حيوانات هم دنيا دارند، كار خودشان را اداره مى‏كنند، البته بسط عدالت، همان بسط صفت حق تعالى است براى اشخاصى كه چشم دارند. بسط عدالت هم مى‏دهند، عدالت اجتماعى هم به دست آنهاست، حكومت هم تأسيس مى‏كنند، حكومتى كه حكومت عادله باشد؛ لكن مقصد اين نيست، اينها همه وسيله است كه انسان برسد به يك مرتبه ديگرى كه براى آن، انبيا آمده‏اند.[3]


[1] . ارشادالقلوب ج1 صفحه: 162

[2] . زيد شحام گويد كه قتادة بن دعامة خدمت امام باقر( ع) رسيد، حضرت به او فرمودند:
 آيا تو فقيه اهل بصره هستى؟ قتادة عرض كرد: چنين گمان مى‏كنند. سپس حضرت فرمود:
 خبردار شده‏ام كه تو قرآن تفسير مى‏كنى؟ قتادة جواب داد: آرى. حضرت فرمودند: آيا قرآن را از روى علم و آگاهى تفسير مى‏كنى يا بر پايه جهل و نادانى؟ گفتگوى آنان ادامه پيدا كرد تا آنجا كه حضرت فرمودند: وَيْحَكَ يا قَتَادَةُ إِنَّما يَعْرِفُ الْقرآنَ مَنْ خوطِبَ بِهِ؛ واى بر تو اى قتاده! جز اين نيست كه قرآن را فقط آن كسى كه مورد خطاب آن قرار گرفته، مى‏شناسد؛ بحار الأنوار؛ ج 46: تاريخ الامام محمد الباقر؛ باب 20، ص 349، ح 2.

[3] . تفسير سوره حمد: 169- 171.

ختم 114 تا 121 قرآن كريم

بشارت:

حضرت رسول- صلّى اللَّه عليه و آله- خطبه خواند و فرمود:

 خير و خوبى در زندگى نيست مگر براى عالمى كه زبان گوينده داشته باشد و علم خود را به ديگران برساند يا شنونده‏اى كه ظرفيّت قبول و حفظ علم را داشته باشد. اى مردم شما در زمان هدنه هستيد و با سرعت سير مى‏كنيد. و به تحقيق مى‏بينيد شب و روز را كه هر تازه‏اى را كهنه مى‏كنند و هر دورى را نزديك مى‏كنند و هر چه را كه وعده داده شده مى‏آورند.

 پس مقداد خدمت آن حضرت عرض كرد يا رسول اللَّه هدنه چيست؟ حضرت فرمود: خانه بلا و جدا شدن است.

پس وقتى كه امور بر شما پوشيده شد مانند قطعه‏هاى شب تاريك پس بر شما باد به قرآن چون كه آن شفاعت‏كننده‏اى است كه شفاعت او قبول خواهد شد. و شهادت دهنده‏اى است كه‏ شهادت او را تصديق مى‏كنند و به صدق و راستى شهادت او ترتيب اثر داده خواهد شد.

 كسى كه قرآن را پيشاپيش خود قرار دهد و پيرو او باشد او را به بهشت رهبرى مى‏كند. و كسى كه او را پشت سر خود قرار دهد و از او پيشى بگيرد او را به سوى آتش مى‏برد و او دليل واضحى است براى راهنمايى به سوى بهترين راهها. [1]

ختم ۱۱۴قرآن كريم؛ اين ختم براي يك حزبي و نيم حزبي هاي پراكنده بود كه  در ۲۶ تا ۲۸ آذر با مشاركت ۷۶ نفر تلاوت شد.

ختم ۱۱۵ قرآن كريم؛ اين ختم مخصوص ۸۰ نفر از اعضاي نيم حزبي است . اين ختم در روزهاي ۲۷ تا ۲۹ آذر تلاوت شد.

ختم ۱۱۶ قرآن كريم؛ اين ختم مخصوص ۶۰ نفر از اعضاي يك حزبي است . اين ختم ۲۷ و ۲۸ آذر تلاوت شد.

ختم ۱۱۷ قرآن كريم؛ اين ختم مخصوص ۶۰ نفر از اعضاي يك حزبي است . اين ختم ۲۹ و ۳۰ آذر تلاوت شد.

ختم ۱۱۸ قرآن كريم؛ اين ختم براي يك حزبي و نيم حزبي هاي پراكنده بود كه  در ۳۰ آذر و يك دي با مشاركت ۷۶ نفر تلاوت شد.

ختم ۱۱۹  قرآن كريم؛ اين ختم مخصوص ۸۰ نفر از اعضاي نيم حزبي است . اين ختم در روزهاي ۳۰ آذر تا ۲ دي  تلاوت شد.

ختم ۱۲۰ قرآن كريم؛ اين ختم مخصوص ۶۰ نفر از اعضاي يك حزبي است . اين ختم يكم  و دوم دي تلاوت شد.

ختم ۱۲۱ قرآن كريم؛ اين ختم براي يك حزبي و نيم حزبي هاي پراكنده بود كه  در ۲۹ آذر تا ۲ دي با مشاركت ۷۶  نفر تلاوت شد.

حقيقت نازل شده

تلنگر:

من گنگ خوابديده و عالم تمام کـــر

آن جايى هم كه گاهى [مطلبى‏] ذكر مى‏شود راجع به انبيا: «فَلَمَّا تَجَلَّى‏ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسَى‏ صَعِقًا»[2] موسى بعد از اينكه تحت ربوبيّت‏ حق تعالى واقع شد و از اين منازل گذشت، آن وقت عرض كرد: «أَرِنِى أَنظُرْ إِلَيْكَ»[3] به من خودت را ارائه بده. ارائه بده، يعنى من با چشمم ببينمت.

اينكه از يك نبى بزرگى صادر نمى‏شود، آن نحو ارائه و آن نحو رؤيتى كه مناسب با مرئى و رائى كه دست ما به آن نمى‏رسد. در عين حالى كه به آنجا رسيده بود كه متكلم بود، با خدا تكلم مى‏كرد، [عرض كرد:] «رَبِّ أَرِنِى أَنظُرْ إِلَيْكَ» جواب آمد كه«لَن تَرَانِي» يعنى- محتملًا- تا موسى هستى، رؤيت نمى‏شود، تا تو هستى نمى‏شود؛ لكن مأيوسش نكرد؛ ارجاعش كرد به اينكه: «انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ». اين «جبل» چيست؟ اين جبلى كه تجلى حق بر موسى نمى‏شود و بر آن مى‏شود، اين «جبل طور» است. آيا اين تجلى، يك تجلى بود كه اگر آن روز مردم در كوه طور بودند، آن را مى‏ديدند؟

 [آيا] مثل [رؤيت‏] شمس بود؟ اين «وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ» وعده ملاقات است؛ نمى‏بينى «وَ لكِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانهُ فَسَوْفَ تَرَانِي». محتمل است كه «إسْتَقَرَّ عَلى مَكانِهِ» مراد اين جبل باشد؛ اين جبل محتمل است كه همان انانيّت، نفس موسى بوده [باشد] كه باز بقايا داشته است، با همان تجلى جبل را «دك» كرد، به هم زد اوضاع انانيّت را، و موسى به مقام موت رسيد: «خَرَّ مُوسَى‏ صَعِقاً».[4]

براى ما اينها قصه است. آنچه آنها با قدمِ شهود يافته‏اند، براى ما كه در اين ظلمت كده هستيم، به صورت قصه است. جبل طور را براى ما گفته‏اند؛ تجلى هم به نظر ما مى‏آيد كه يك نورى بوده است از كوه طور، كه موسى ديده، ديگران هم مى‏ديدند.

 اگر نور حسى بود، خوب همه مى‏ديدند. جبرئيل امين قرائت مى‏كرد قرآن را براى رسول خدا، لكن آنهايى كه آنجا بودند مى‏شنيدند؟! ما يك شبحى مى‏بينيم و از اصل غفلت داريم، از دور يك مسأله‏اى مى‏شنويم.

 انبيا مثل آن آدمى هستند كه خوابى ديده، چيزى مشاهده كرده، لكن زبانش عقده دارد و مردم هم همه كر هستند: «من گنگ خواب ديده ... [5] هم آنها عاجزند از گفتن و هم ما عاجزيم از شنيدن. گفته‏اند، لكن براى ما نيست؛ ما همان امورى كه قابل فهممان است مى‏فهميم.

قرآن همه چيز دارد، احكام شرعيه ظاهريه دارد، قصه‏هايى دارد كه لُبابش را ما نمى‏توانيم بفهميم، ظواهرش را مى‏فهميم. براى همه هم هست، يك چيزى است كه همه از آن استفاده مى‏كنند؛ لكن آن استفاده‏اى كه بايد بشود [نمى‏شود]. آن استفاده را به حسب: «إنَّما يَعْرِفُ الْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ»[6] خود رسول اللَّه مى‏بَرد.

ديگران محرومند مگر به تعليم او، اوليا هم با تعليم او. در عين حال باز« نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ، عَلَى‏ قَلْبِكَ»[7] نازل شده، تنزّل كرده، و با دست روح الامين آمده؛ لكن‏ رسول اللَّه در مقام تنزل، اين نزول هست، يك مقامى است كه از خود او اخذ مى‏كند؛ «إِنَّا أَنْزَلْنهُ فِى لَيْلَةِ الْقَدْرِ»[8] جمعاً او نازل مى‏كند «فِى لَيْلَةِ الْقَدْر»ِ وارد مى‏شود؛ ولى در مقام تنزل، [مرتبه‏] بالاتر روح الامين است. آن هم كه به قلب او وارد مى‏شود، بايد نازل بشود به مراتب: از اين بطن به آن بطن، از اين حد به آن حد، تا برسد به حدى كه به صورت الفاظ درآيد.

قرآن كه از مقوله سمع و بصر نيست، از مقوله الفاظ نيست، از مقوله اعراض نيست؛ لكن متنزلش كردند براى ما كه كور و كر هستيم، تا آنجايى كه بشود اين كور و كرها هم از آن استفاده‏اى بكنند. آنهايى كه آن استفاده‏ها را مى‏كردند، وضع تربيت شان يك جور ديگر بود، وضع تلقى‏شان از كتاب، از قرآن يك نحو ديگرى بود، وضع توجه شان به مبدئى كه قرآن از آن نازل شده است، يك طور ديگرى بود؛ غير از اين اوضاعى است كه در اينجاست.

همان طورى كه جلوه حق تعالى از غيب ظاهر مى‏شود و متنزل مى‏شود، مى‏آيد تا همين عالم طبيعت؛ همان فرقى كه ما بين عالم طبيعت، عالم جسم، عالم ظاهر با مراتب غيب هست؛ الى ما شاء اللَّه، تا به مرتبه جلوه اول برسد، همان فرق ما بين ادراكات ما و بعد از ما بالاترها، و بعد از بالاترها و بالاترها [هست؛] تا برسد به آن مرتبه‏اى كه اولياى خاص خدا و انبيا در آن مرتبه هستند.

 آن جلوه‏اى كه براى حضرت موسى [واقع شد]، آنجا مى‏فرمايد: «فَلَمَّا تَجَلَّى‏ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ» و در دعاى سمات:« بِنُورِ وَجْهِكَ الَّذى تَجَلَّيْتَ لِلْجَبَلِ» و آنجا هم [فرمود:] يا موسى‏ «إِنَّنِى أَنَا اللَّهُ [9] تجلى براى شجر، يك جا «إِنَّنِى أَنَا اللَّهُ»، يك جا «تَجَلَّى‏ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ»، يك جا «بِنُورِ وَجْهِكَ الَّذى تَجَلَّيْتَ لِلْجَبَلِ»، همه‏اش صحيح است، و هر كدام در مقام خودش تمام است.

ما بخواهيم ياد بگيريم قرآن را، بايد چه بكنيم؟ اين م  سائل به آن معنا تعليم و تعلمى نيست.

ما وقتى بخواهيم قرآن را نگاه كنيم و همين تفاسيرى كه متعارف است نگاه كنيم، بعضى‏شان به اين معانى اشاره دارند؛ همين تعليم و تعلم با كر و كورهاست. قرآن همه مسائل را دارد؛ لكن آن كسى كه ادراك مى‏كند« إنَّما يَعْرِفُ الْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ» است. قرآن را آنكه مخاطبش است مى‏فهمد؛ و معلوم است آن كسى كه «مَنْ خُوطِبَ بِهِ» است و قرآن را مى‏فهمد، آن مرتبه‏اى از قرآن است كه:« نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ»، «نَزَلَ عَلى‏ قَلْبِهِ» اين را غير از خود او نمى‏تواند مشاهده كند.

 قضيه، قضيه ادراك عقلى نيست، قدم برهان نيست، قضيه مشاهده است، آن هم «مشاهده غيبيه». مشاهده با چشم نيست، مشاهده با نفس نيست، مشاهده با عقل نيست، با قلب نيست. آن قلبى كه قلب عالم است، قلب نبى، مشاهده با اوست، دريافته، لكن نمى‏تواند بيان كند؛ مگر در لفافه امثله و الفاظ، به يك آدمى كه كور است چطور شما مى‏توانيد بفهمانيد كه نور چيست؟ با چه زبانى، با چه حرفى؟ جز اين است كه مى‏گويى نور يك چيزى [است كه‏] روشن مى‏كند؟

آدمى كه نديده است نور را، چطور آن كسى كه نور را ديده مى‏تواند به او افهام كند؟ جز اينكه عقده در لسانش هست؛ و اين عقده براى اين است كه طرف، عقده در گوشش است؛ آن عقده‏اى كه در لسان‏ انبيا بود، پيغمبر اكرم عقده‏اش از همه بيشتر بود، براى اينكه آنچه او يافته بود، آنچه از قرآن در قلب او نازل شده بود، براى چه كسى بيان بكند، مگر آنكه رسيده [باشد] به مقام ولايت تامه.

شايد يكى از معانى «ما أُوذِىَ نَبِىٌّ مِثْلَ ما أُوذيتُ»[10]- اگر وارد شده باشد از رسول اللَّه- اين باشد كه يك آدمى كه آنچه را بايد برساند نتواند برساند؛ آنكه كسى را نيابد كه به او آنچه يافته بگويد، تأثر دارد. [خصوصاً] آنچه كه او يافته بود، فوق همه آنها بود كه سايرين يافته بودند؛ و كسى كه يافته است امورى [را] و ميل دارد همه بيابند، و نتواند برساند، تأثر [ش چقدر است؟] آن پدرى كه مى‏خواهد بچه‏اش شمس را ببيند، ولى بچه كور است، تأثرش چقدر است؟ بخواهد افهام كند چه بگويد؟ چه بگويد كه اين نور را بفهمد؟[11]


[1] . ارشادالقلوب ج1 صفحه: 162

[2] . پس چون پروردگارش به كوه جلوه نمود، آن را ريز ريز ساخت، و موسى بيهوش بر زمين افتاد(اعراف 143).

[3] . خود را به من بنماى تا بر تو بنگرم.(اعراف 143).

[4] . وَ لَمَّا جَاءَ مُوسَى‏ لِمِيقتِنَا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِى أَنظُرْ إِلَيْكَ قَالَ لَن تَرَانِى، وَ لكِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِى فَلَمَّا تَجَلَّى‏ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسَى‏ صَعِقًا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحنَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ( و چون موسى به وعده گاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، موسى عرض كرد: پروردگارا خودت را به من بنما كه تو را بنگرم، خداوند در پاسخ فرمود: هر گز مرا نخواهى ديد؛ ولى به اين كوه بنگر اگر به جاى خويش برقرار ماند، پس مرا توانى ديد، و همين كه پروردگارش بر آن كوه جلوه كرد، آن را متلاشى و هموار كرد و موسى بيهوش افتاد و چون به خود آمد، گفت: منزهى تو، به سوى تو بازمى‏گردم كه من مؤمن نخستينم)؛ اعراف/ 143.

[5] . اشاره به بيت:

« من گنگ خوابديده و عالم تمام کـــر

من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش»

[6] . زيد شحام گويد كه قتادة بن دعامة خدمت امام باقر( ع) رسيد، حضرت به او فرمودند:

 آيا تو فقيه اهل بصره هستى؟ قتادة عرض كرد: چنين گمان مى‏كنند. سپس حضرت فرمود:

 خبردار شده‏ام كه تو قرآن تفسير مى‏كنى؟ قتادة جواب داد: آرى. حضرت فرمودند: آيا قرآن را از روى علم و آگاهى تفسير مى‏كنى يا بر پايه جهل و نادانى؟ گفتگوى آنان ادامه پيدا كرد تا آنجا كه حضرت فرمودند: وَيْحَكَ يا قَتَادَةُ إِنَّما يَعْرِفُ الْقرآنَ مَنْ خوطِبَ بِهِ؛ واى بر تو اى قتاده! جز اين نيست كه قرآن را فقط آن كسى كه مورد خطاب آن قرار گرفته، مى‏شناسد؛ بحار الأنوار؛ ج 46: تاريخ الامام محمد الباقر؛ باب 20، ص 349، ح 2.

[7] . وَ إِنَّهُ لَتَنزِيلُ رَبِّ الْعلَمِينَ، نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ، عَلَى‏ قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنذِرِينَ( و اين قرآن نازل شده از پروردگار جهانيان است، آن را روح الامين بر قلب تو نازل كرده، تا از بيم‏دهندگان باشى)؛ شعراء/ 192- 194.

[8] . اين( قرآن) را در شب قدر نازل كرديم( قدر/ 1).

[9] . همانا من خدايم( طه/ 14).

[10] . الجامع الصغير؛ ج 2، ص 144( بدون كلمه مثل).

[11] . تفسير سوره حمد، متن، ص: 133-138.